![]() |
![]() |
|
|
سلام به همه اونایی که دل پاکشون بازیچه عشقای دروغی شده... امروز بعد از مدتها می نویسم از پشت چشمان اشکبارم از ورای قلب شکسته ای که اسان شکست و هیچکس ندانست چرا شکست..... دلم گرفته و خسته ست زیرا که فانوس دل بی نور است چه بگویم از کدامین ناله بنالم از کدامین اشک بگریم و از کدامین شکایت شکوه کنم و طومار شکایتهایم را به آستان کدامین قاضی بیاورم.... دستان التماس آلودم را به سوی شما یاران می گشایم به امید یاریتان....... |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 21:27 توسط زهرا جلالی |
|
|
سلام بچه ها
امروز حالم خیلی خوبه نمی دونم چرا. راستی می خوام یه چیزی بگم تا همین دیروز من یه نفر رو خیلی دوست داشتم اما تازه فهمیدم که هیچ اهمیتی براش ندارم فکر می کردم دوسم داره اما حتی وقتی بهش گفتم کمک میخوام بهم بی اعتنایی کرد...... اما دیگه بهش فکر نمیکنم...... راحت شدم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 18:32 توسط زهرا جلالی |
|
|
رفتنت را دیدم تو به من خندیدی اتش برق نگاهت دل من اتش زد و مرا در پس یک بغض غریب در میان برهوتی تاریک پشت یک خاطره سرد و تهی با دلی سنگ رهایم کردی و تو بی انکه نگاهی بکنی به دل خسته و ازرده من رفتنت را دیدم تا به انجا که نگاهم سو داشتو و تو در اخر این قصه تلخ محو شدی باورم نیست که دیگر رفتی........اشک من بدرقه راهت باد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 12:12 توسط زهرا جلالی |
|
|
سلام
امروز حالم خیلی گرفته امتحانمو خیلی بد دادم. اعصابم خرده. از خودم ناامید شدم دیگه انگیزه ندارم نمی دونم چیکار کنم دوست دارم امتحانا زودتر تموم بشه برم خونه جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را نجستم زندگانی را فنا کردم جوانی را.........
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 12:43 توسط زهرا جلالی |
|
|
سلام به همه دوستای خوبم
امروز بعد مدتها دارم می نویسم ام حس می کنم باید بنویسم خیلی خسته ام خیلی توی این مدت خیلی اتفاقا افتاد که داغونم کرده واقعا پیر شدم اونم نه ۱سال ۱۰سال...... اتفاقاتی که حق من نبود مخصوصا این ۱ماه اخیر . زندگیم بهم ریخته کنترلش از دستم خارج شده یعنی راستش دیگه نمی خوامم کنترلشو داشته باشم دوست دارم فرار کنم برم یه جای دور جایی که هیچکس منو نشناسه تا بتونم به دور از هیاهو یه مدت راحت زندگی کنم یعنی میشه............. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 11:50 توسط زهرا جلالی |
|
|
سلام به هر چی عاشقه روی زمینه
خیلی وقت بود سر نزده بودم راستش خیلی گرفتارم اصلا وقت نمی کنم بیام بعدشم دیگه انگیزه ای برای نوشتن ندارم هر وقت میام واقعا نمی دونم چی باید بگم به خاطر همین هی میام و بدون نوشتن چیزی میرم. دیگه با خیلی از مسایل کنار اومدم هر چند هنوز بعضی چیزا برام گنگ و نامفهومه ولی خب کاریش نمی شه کرد
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 20:14 توسط زهرا جلالی |
|
|
در عرض یه دقیقه می شه یه نفرو خرد کرد
در عرض یه ساعت می شه عاشق شد در عرض یه روز می شه یه نفرو دو ست داشت اما یه عمر طول می کشه تا بشه یه نفرو فراموش کرد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 10:59 توسط زهرا جلالی |
|
|
سلام
راستش امروز نمی دونم چی باید بگم فقط می خوام همه بدونن دیگه دلم خونه هیچکس نیست همه رو بیرون کردم حالا می فهمم که هرکسی لایق عشق نیست اینو تازه می فهمم. به تو عادت کرده بودم مثل گلبرگی به شبنم مثل عاشقی به غربت مثل مجروهی به مرهم..... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 18:24 توسط زهرا جلالی |
|
|
کاش گفته بودم کاش می دانستی که امروز خسته ترینم
کاش گفته بودم که چگونه از دوریت بی تابم و از هجرت بی خواب کاش گفته بودم که به امید وصالت شب را به سحر می رسانم کاش گفته بودم هردم از عشقت جان می بازم و باز زنده می شوم کاش گفته بودم هرزمان که دیده بر هم می گذارم فقط و فقط به امید دیدارت ان را می گشایم کاش گفته بودم از این همه درد از این همه اندوه با تو نبودن کاش گفته بودم از این دریای متلاطم و بی قرار هر لحظه از عشق تو بر صخره های این سینه بی تاب می تازد و من ناتوان در برابر این امواج کاش گفته بودم ار باغ خزان زده ای که روزی زیبایی بیشه هایش شهره دلهش بود و امروز مشتی برگهای زرد و خشکیده است کاش گفته بودم از چشمانی که فروغش رشک بر دل ستاره فروزان می انداخت ولی حال تنها و تنها موجی از اشک و خون پذیرای اوست کاش گفته بودم.............
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 12:44 توسط زهرا جلالی |
|
|
سلام به همه
امروز حالم خیلی خوبه. چراشو نمی دونم ولی حس می کنم یه دوره بحرانی رو رد کردم البته فراموش نکردم و نمی کنم ولی خوب مثل اون موقع هم نیستم خیلی بهترم اینم از خدا دارم فقط خدا همه عمر برندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی تو نه مثل افتابی که غروب کرده باشی دگران روند و ایند وتو همچنان که هستی |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 20:47 توسط زهرا جلالی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1386 بهمن 1385 خرداد 1385 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 شهریور 1384 |
|
RSS
|